روزها ، ساعت ها و لحظه ها از راه می رسند و در همان زمان تولد به خاک سپرده می شن . و من گورکن لحظه های تهی ، همچنان گوشه ای ایستادم و گذر ابرهای فرصت رو تو آسمون زندگیم تماشا می کنم . چشمام و می بندم و خودم و به خواب می زنم . اما تا کی می تونم از دست رفتن دانه های به بار نشستم و ببینم و سکوت کنم . تا کی فردا رو با تکرار خسته کننده همیشگی دیروز کنم و توی دنیای رنج آور خودم غرق بشم . تا کی . . . ! من دیگه این زندگی رو نمی خوام ، این رکود و یکجا نشستن ، خیره شدن به گوشه ای و حسرت گذشته رو خوردن . . . می خوام یه کاری بکنم . می گردم دنبال آهنگم .چیزی که الان به اون تمایل دارم . بعد منتظر می شم . تا وقتی که آروم تر بشم . اون موقع برمی گردم . درسته الان از همه چیز دور افتادم و کسی رو دوست ندارم . ولی هنوز بعضی چیزها رو باور دارم . که برای همین هم زندم . نمی دونم شاید اون لحظه خیلی دور باشه ، یا خیلی نزدیک . اما بالاخره از راه می رسه . یعنی امیدوارم برسه . هنوز ته دلم کمی امیده . شروع می کنم . برام اهمیت نداره دیگران چی فکر می کنن و چه احساسی نسبت به من دارن . دیگه طاقت یه ضربه تازه رو ندارم . این دفعه باید با دلم جلو برم . ذهن برای وسعت بی انتهای اون زیادی کوچیکه . فکر نمی کنم نیاز به کار زیاد باشه . گاهی یه چیز کوچیک ، یه نیت . . . یه جرقه می تونه آتشی بزرگ به پا کنه . حتی " چیزی به کوچکی بال های پروانه می تونه در آخرطوفانی سخت و عظیم در نصف دنیا به پا کنه !" احساس می کنم همه چیز تغییر می کنه . یک عمر زمان زیادی نیست . اگه در مقابل یک بی نهایت گذاشته بشه . شاید هیچ وقت به یاد نیارم روزی روی این خاکی کوچک مثل یه کلاف دور خودم پیچیده بودم و به فردایی روشن فکر می کردم . و اینها همه چون خوابی کوتاه تموم بشه و من جای دیگه ، تو یه شکل و شمایل دیگه ، لحظه های زیباتری رو خلق کنم . وقت غروبه . و کسی انگار ، هنوز من رو صدا می کنه . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 21:22 توسط ابراهیم عاشق |
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 21:8 توسط ابراهیم عاشق |
آرامش را از من نگیر من رویای رسیدن به تو را خواب دیدم قصه ی ننوشته را باز بخوان پی رسیدن سکوت مرا ببخش که نمیتوانم فریاد کنم آرامش را از من نگیر که من خود را پی پیوستن به تو گم کرده ام سکوت را به من ببخش که از درخت سبز شده ام و از چشمه سیراب آرامش را از من نگیر تا خستگی ام را تاب بیاورم و امید یابم آرامش را از من نگسر ای تو که در نگاه برگ زرد آغاز شکفتنی کاش کوچه ی دلم راهی به سوی تنهایی قدمهایت بود آرامش را از من نگیر که نمیتوانم از تو بگذرم.... وقتی از راه میرسی بودنت را زیر احساس انگشتانم میخوانم صدایت را چه آشنا می جویم و از آمدنت دلم چه حال عجیبی می شود وقتی می آیی دلم را فرش راهت می کنم از این زندان تهی رها می شوم و تن به سکوت شبهای مهتابی تو می سپارم وقتی می آیی هوای صبح با بوی گل ها یکی می شود و می پیچد در خاطرم وقتی از راه می رسی........
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:36 توسط ابراهیم عاشق |
تنها توی اتاقم نشستم و به اطراف نگاه می کنم . به یاد می یارم روزهایی رو که چه رویاها و آرزوهایی تو سرم داشتم و حالا مرگ تک تکشون و به چشم می بینم . اینجا چیزی برای من زیبا و دوست داشتنی نیست . دیگه حوصله هیچ کاری رو ندارم و لحظه هام به کندی می گذره . دلم می خواد هرچه زودتر به این قصه پایان بدم اما قلم توی دستم تکون نمی خوره . دیگه نمی دونم باید چه جوری ادامه بدم . از هر جا که شروع می کنم آخرش می رسه به همین نقطه اول و اینبار با همیشه فرق می کنه . نه اینکه شکلش عوض شده باشه . نه ، این منم که دیگه تاب به راه افتادن و دوباره زمین خوردن رو ندارم . آخه هرچی می رم احساس می کنم دورتر می شم . همه چیز مثل سابقه فقط ظاهرش عوض می شه و بار من سنگین تر . دیگه فکر نمی کنم چیزی بتونه من و خوشحال کنه . می گه زود گذره نگران نباش . کاش واقعا زودگذر بود . کاش فقط یه درد بود ، به هر اندازه که می خواد باشه . من از همه چیز فاصله گرفتم . حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم ، حتی خدا . الان این قدر ناراحتم که اگه چیزی هم بخوام بگم با حالت شکایت و دعواست . این دفعه یکم به خودم حق می دم . من برای رسیدن به هدفم تلاش کردم و روز و شب با خودم درگیر بودم و لحظه ای رو یادم نمی یاد از این کشمکش بیرون بوده باشم و حالا این نتیجه همه اون دردکشیدن ها و دعاکردن هاست . نمی گم کوتاهی نکردم ولی این هم حقش نبود . زندگی برام سخت و تحمل نکردنی شده و هیچ چیز من رو خوشحال نمی کنه . یه روز ، دو روز ، سه روز . . . آخه تا کی ! خسته شدم از این تکرار دردآور هر روزه . کاش یه نفر صدام و می شنید و می تونست کمکم کنه . کاش فقط یه نفر می فهمید. می دونم کاری از دست کسی بر نمی یاد . شاید هم راهش رو بدونم ولی با حال بدی که دارم دلم نمی خواد حرفی بشنوم و یا دوباره از در دوستی در بیام و با این عصبانیت و ناراحتی بزنم زیر خنده و اصلا انگار اتفاقی نیفتاده و بعد دوباره همه چیز رو شروع کنم . نه نمی تونم . این طوری نمی شه . دیگه نفس کشیدن هم برام سخت شده . کاش می شد از این قصه بیرون بیام و همه چیز برای همیشه تموم بشه . دلیل موندنم و هنوز نمی دونم اما دارم امیدم واز دست می دم . پس کی صبح از راه می رسه ؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:1 توسط ابراهیم عاشق |
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 12:51 توسط ابراهیم عاشق |
مسافر خیال تو می شوم در این تکرار بی رحم تنهایی ها و فاصله ها ببین مرا که چه جاودانه برایت می میرم خزان هزار رنگ فاصله ها را به سبزی آمدنت پیوند بزن که چشمانم از سراب حضورت همیشه بارانی است بیا و کنارم بمان که من از زمستان جدایی می ترسم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 10:43 توسط ابراهیم عاشق |
سلام دوستان و بازدید کنندگان عزیز وبلاگ خواب در نظر دارد خواب های فراموش نشدنیه شما بازدید کنندگان را به نمایش بگذارد از علاقه مندان خواهش مندم قصه ی خواب های خود را به ایمیل شخصی من ارسال کنند E-mail:Hekayat_ebi@yahoo.com با تشکر از انتخاب شما مدیر وبلاگ (ابراهیم عاشق)
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:18 توسط ابراهیم عاشق |
ايستادي توي ساحل و به كف موج هاي دريا نگاه مي كني! قطره هاي بارون حاضري
آروم آروم به تنت برخورد مي كنن و سرماي عميقي تا عمق وجودت نفوذ مي
كنه و بدنت مي لرزه مثل وقت هايي كه تنهايي بهت نفوذ مي كنه و حس بدي
ژيدا مي كني. يه نيرويي مي كشدت طرف دريا اما ترس نمي ذاره! براي يه لحظه
دلت مي خواد مثل اون بطري خالي نوشابه باشي كه روي آب غوطه وره و غرق نمي
شه! اما خوب كه نگاش مي كني دلت براش مي سوزه! كافيه يه سنگ ببندي بهش و
براش يه لنگر درست كني! موجهاي خشمگين ميان و خودشونو مي كوبن به ساحل حتي
ماهي هاي كوچيك رو مي بيني كه موج پرتاب شون كرده بيرون و دريا پس شون
نگرفته! اما تو هنوز اون وسطي! نه عقب مي ري نه جلو و نه غرق مي شي!
مدام بدون هيچ نتيجه اي همون جا كه هستي مي موني و تا آخر عمرت بي هدف
بالا و پايين مي ري و آخرشم هيچي! تا حالا فكر كردي خيلي از ماها هم همين
طوري مثل اين بطري خالي تو اين درياي زندگي غوطه ور و بي هدف شب و روز
رو مي گذرونيم و نه مي رسيم و نه دل مي كنيم؟ قصه زندگي چندتامون همينه
و اسمشو گذاشتيم سرنوشت؟
كاش مي شد برسي به ساحل! كاش تو هم مي شدي نامه بر و اميد يه آدم! آدمي
كه دلش مي خواد تو برسي به ساحل! كاش لنگر خواب و نخوت رو باز مي كردي و
خودتو مي سپردي به دست موج هاي عاشقي! هر چند كه ممكنه مثل ماهي هاي
كوچولو، رو سنگ ها جون بدي و يا مثل گوش فيل ها و صدف ها خرد بشي اما
حتي اگر تبديل به شن، احساس بهتري از غوطه ور موندن تا ابد داري!
اين لنگر رو باز كني؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:23 توسط ابراهیم عاشق |
سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای شعرشبهای روشن خداحافظ ای قصه ی عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دلهای خسته 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:42 توسط ابراهیم عاشق |
آقا جونم مهربونم کی میای دردت به جونم ؟ از خدا همیشه می خوام که بیای تا من جوونم اگه ما رو دوستن ندارید یه اشاره بسمونه خودتون بگین که این دل بمیره یا که بمونه ؟ آرزوی اول من التماس آخر من اینه که موقع مردن پا بذاری رو دل من بدون عشقتون آقا زندگیم صفا نداره بمیرم که از چشاتون اشک غم همش می باره همه مردم می گن اینه عاشقو نوکر مهدی بمیرم برا زمانی که گناهامو می بینی اللهم عجل فرج مولانا صاحب الزمان ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:0 توسط ابراهیم عاشق |
شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم من کزين فاصله غارت شده ی چشم تو ام چون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟! شاد روان حسن حسينی(مسيحا)بهار۱۳۷۳
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:7 توسط ابراهیم عاشق |
ای زندگی همیشه از دو چیز بیزار بودم دل مردگی و خنده های تصنعی ای لعنت برتو که هر دو را نصیبم کردی لعنت بر تو که رحم نکردی بر تنها عروسک دختر بچه ای که از چوب و کاه بود لعننت بر تو که طمع کردی بر تنها دارایی این کودک تنها دارایی اش امیدش ارزویش حالا که کوچک دخترش را دریدی دیگر چه جای تامل است بدر این دختری را که اغوشش خالی است ....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:35 توسط ابراهیم عاشق |
فریاد می زنم :
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
در اتاق باز می شود :
ـ دیوانه شدی ؟؟؟
به آسمان نگاه می کنم ......از ماه خبری نیست .....
نه ! متاسفانه امشب عاقلم .........
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:51 توسط ابراهیم عاشق |
باید بپذیریم که عشق است ولی درد
باید بپذیریم که هستیم ولی زرد
باید بپذیریم که زوجیم ولی فرد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:44 توسط ابراهیم عاشق |
سجده ام... ادامه قنوتيست نقره اي به شکرانه چيدن سيب!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:30 توسط ابراهیم عاشق |
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم بگذار تا ان را من خود انتخاب کنم اما انچنانکه تو دوست می داری ، خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم اموخت.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:42 توسط ابراهیم عاشق |